خرید بک لینک

این آخرین ساعتاییه که عاشقم
آخرین ساعتای زندگیم
آخرین لحظه هایی که نفس میکشم و روحم درد میکشه
کاش حوصله داشتم که به همه اونایی که دوسشون دارم بگم
شرمنده ی زنداییم که تولدش خراب میشه
ولی از سگ کمترم اگه کاری نکنم پیرهن مشکی ای که خودم واسش اتو کردم بپوشه
باورم نمیشه این آخرین 1امه:)
روحم آزاد میشع
فردایی که مهندس تو پزشک قانونی سروکله میزنه
اون موقعس که من آرومم و به آرزوم رسیدم
من هیچوقت خودکشی نکردم؛ بابام منو کشته..روح که بمیره قلب که بشکنه دیگه جسم چه فایده ای داره؟
بابایی که فقط اسماً پدرم بود قاتل جون منه
اون میدونست من مُردم ولی هر دفعه بدترش کرد
من بالم زخمی بود ولی هنوز بلند1ی میکردم، هنوز رویا میبافتم و آرزو میکردم
بالاخره قراره به آرزوی ده سالم برسم
ده سال..بعد اینکه عزیز مُرد؛ روزی که بابا منو تو انباری زندونی کرد بخاطر اینکه تخم مرغ ابپز نخوردم همونجا ارزو کردم بمیرم و برم به عزیز بگم پسرش داره میکشنم
و بالاخره صبوریام تموم شد

ژالان | پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ 12:39

برچسب: نویسنده: کاوه رجبی تاريخ: پنجشنبه 24 آذر 1401 ساعت: 16:49

صفحه بندی