1219 - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 16:49
-لباسم بالاخرهه با دعا و توسل حاضر شد
براےرها؛دخترِپاییز - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 16:49
واقعا کی میتونه به اندازه ی تو، مرهم زخم های روح و تنِ خسته ام باشه؟کی بلده اندازه ی تو تموم غصه های این دل رو به خنده و قهقهه وا کنه !اصلا کی میتونه اندازه ی تو ، اندازه ی کلام تو، اندازه ی حضور تو، مثل یه داروی مسکن تاثیر بذاره روی روح و روان من ؟کی میتونه شبیه تو حرف بزنه و من رو ساعت ها غرق دریا...
او شوق پرواز داشن و برایش اشک میریخت - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 16:49
u200fاین آخرین ساعتاییه که عاشقمآخرین ساعتای زندگیمآخرین لحظه هایی که نفس میکشم و روحم درد میکشهکاش حوصله داشتم که به همه اونایی که دوسشون دارم بگمشرمنده ی زنداییم که تولدش خراب میشهولی از سگ کمترم اگه کاری نکنم پیرهن مشکی ای که خودم واسش اتو کردم بپوشهباورم نمیشه این آخرین اشکامه:)روحم آزاد میشعفرد...